از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٩٣ - ملاقات محمد حنفيه
|
سر بابم به سرنيزه چهل منزل راه |
پاى آن نيزه ز غم سر بگريبان بودم |
|
|
چون بزد برلب تابم ز جفا چوب يزيد |
بسر و سينهزنان با دل بريان بودم |
فاطمه عليله مىپرسيد
|
خواهر بخدا باب من زار چه مىگفت |
در دشت بلا با صف اشرار چه مىگفت |
|
|
قربان زبان تو شوم در دم آخر |
برگو على اكبر به من زار چه مىگفت |
|
|
روزى كه شدى وارد شام الم آنروز |
زينب بسر كوچه و بازار چه مىگفت |
|
|
آنشب كه تو بودى بفغان كنج خرابه |
با تو سر باب از سر ديوار چه مىگفت |
|
|
در طشت چو بنهاد يزيد آن سر انور |
وقت زدن چوب به حضّار چه مىگفت |
ملاقات محمد حنفيه
در كتاب مخزن مسطور است چون اهل بيت خير الانام از شام غمانجام مراجعت كردند به نزديكى مدينه رسولخدا رسيدند بشير جذلم بفرموده امام چهارم وارد مدينه شد و خبر آمدن اهل بيت رسالت را به مردم مدينه داد از هرطرف ضجّات وا حسيناه وا غريباه وا شهيداه بلند شد مرد و زن صغير و كبير وضيع و شريف با سر و پاى برهنه روى به دروازه مدينه نهادند لا سيّما خويشان و اقارب حضرت از بنى هاشم و هاشميات به شور و غلغله درافتادند چون خبر به محمّد حنفيّه فرزند امير المؤمنين عليه السّلام برادر حضرت امام حسين عليه السّلام رسيد فى الفور از جا